حجاب چهره جان میشود غبار تنمچنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیستعیان نشد که چرا آمدم کجا رفتمچگونه طوف کنم در فضای عالم قدساگر ز خون دلم بوی شوق میآیدطراز پیرهن زرکشم مبین چون شمعبیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنمروم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنمدریغ و درد که غافل ز کار خویشتنمکه در سراچه ترکیب تخته بند تنمعجب مدار که همدرد نافه ختنمکه سوزهاست نهانی درون پیرهنمکه با وجود تو کس نشنود ز من که منم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۱۶ ساعت 7:50 AM توسط مریم.کرمکش
|
کتاب یارمهربان بشر و بهترین همدم تنهایی است و کتابدار عالم و انیس کتاب مریم کرمکش هستم در شیراز جنت طراز و یک روزگرم و زیبای تابستان یعنی 10شهریور ....بدنیا آمدم و دارای لیسانس علوم اجتماعی .