حجاب چهره جان می​شود غبار تنمچنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیستعیان نشد که چرا آمدم کجا رفتمچگونه طوف کنم در فضای عالم قدساگر ز خون دلم بوی شوق می​آیدطراز پیرهن زرکشم مبین چون شمعبیا و هستی حافظ ز پیش او بردار خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنمروم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنمدریغ و درد که غافل ز کار خویشتنمکه در سراچه ترکیب تخته بند تنمعجب مدار که همدرد نافه ختنمکه سوزهاست نهانی درون پیرهنمکه با وجود تو کس نشنود ز من که منم