بهانه های دنیوی
حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست
حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

مامان امتحان دارد
نویسنده: مهشید مجتهدزاده
تصویرگر: شیلا خزانه داری
معرفی: امین فقیری
سه داستان کوچولو در یک کتاب. داستان اول نامش «مامان امتحان دارد» است. این داستان سرگذشت خانوادهای است که پدر استاد دانشگاه است و مادر هم دانشجوست و میخواهد لیسانس خود را بگیرد. اما داستان از زاویه دید کودکی که مهد میرود روایت میشود. زندگی ساده پدر و مادر که در درس دادن و درس خواندن خلاصه شده است برای کودک پرسشهایی به وجود آورده است. چرا مامان درس میخواند؟ چرا مامان بعضی از شبها در اتاقش میرود و در را روی خودش میبندد و مشغول به مطالعه میشود؟ چرا در آن شبها پدر شام درست میکند و درست کارهای مادر را انجام میدهد؟
داستان زیبا تمام میشود. شاگردان مهد کودک برای آینده خود نقشهای کشیدهاند. یکی میخواهد خلبان شود و یکی فضانورد. اما قهرمان کوچولوی داستان میگوید: من وقتی بزرگ شدم دلم میخواهد مامان بشوم.
پایان بندی بسیار عالی است. داستان روان و راحت جلو میرود. نثر و واژههای انتخابی همان هستند که باید باشند. دختر قهرمان داستان فکر میکند اگر او هم مامان شود قدری جبران زحمتها و محبتهای مادر را کرده است.
نام داستان دوم «در اطراف خود چه رنگهایی میبینید» است. داستانی که به شعر پهلو میزند. لطیف و پرمعنا. معلمی که موضوع انشایش «در اطراف خود چه رنگهایی را میبینید» است. موضوع خود به خود قدرت دید و ادراک دانشآموزان کوچولو را نسبت به رنگها محک میزند و باعث میشود که کودکان با دقت مضاعفی به رنگهای پیرامونی خود بنگرند و بتوانند راجع به رنگها و خوش آمدن یا نیامدنشان اظهار عقیده کنند. جملهها کوتاه و زیباست. داستان هیچ چیز زیادی ندارد. همان است که باید باشد. بدون یک کلمه اضافی.
نام داستان سوم «همسایه ما دارد خانه میسازد» است. داستانی است که فکر خواننده را مشغول میکند و به چند راه برای پایانش میاندیشد. اندیشه اولی که به فکر نویسنده رسید این بود که پدیده آپارتمان سازی باعث کوچک و کوچکتر شدن فضای دید قهرمان کوچولوی داستان میشود و او قسمت بزرگی از آسمان را که قبلاً دیده دیگر نمیبیند و این هشداری است برای مسوولین شهر که با اجازه ساخت ساختمانهای چند طبقه جلو دید و تنفس مردم را نگیرند. اما نویسنده این پدیده را جزو ساز و کار زندگی اجتماعی دانسته و با زبان بی زبانی میگوید حالا که تند تند اجازه ساخت آپارتمانهای چند طبقه داده میشود و این امر به صورت سنت در آمده، بهتر است که با دیدی شاعرانه و لطیف به قضایا نگاه کنیم. میبینیم که در آخر داستان مینویسد:
«امشب باز هم رفتم توی حیاط، حیاط روشن بود. از درخت نارنج رد شدم. ماه، نصفی از آسمان و نصفی از حیاط را روشن کرده بود. میتوانستم تیرآهنهای خانه همسایه را ببینم. ماه از شبهای قبل تپل تر شده بود. خوب که نگاه کردم، دیدم روی یکی از تیرآهنها نشسته است. حالا فهمیدم، همسایه دارد برای ماه خانه میسازد».
مهشید مجتهدزاده راه خودش را پیدا کرده و خودش را به عنوان نویسندهای توانا در ادبیات کودک و نوجوان معرفی کرده است. بی صبرانه منتظر آثار دیگر او هستیم.
* * *

آبی کوچولو
نویسنده و تصویرگر: گی چپمن
ترجمه: مهشید مجتهدزاده
در تمامی ادبیات فولکلوریک جهان عنصر جستو جو و حرکت نقش مهمی را ایفا میکند. راه افتادن و به دنبال هدفی رفتن مسأله را برای کودک دلپذیرتر میکند. همین حرکت غیرمستقیم، کودک را با قهرمان داستان همراه میکند و در آخر خواننده کودک یاد میگیرد که برای به دست آوردن مقصود نمیتوان یک جا نشست و آن را آرزو کرد، بلکه کار و کوشش است که میتواند انسان را به هدف خود برساند. البته در این راه باید از یاری دیگران هم مدد جست، چرا که باید به کودک یاد دهیم که انسان موجودی است اجتماعی و بدون یاری دیگران نمیتواند به سر منزل مقصود برسد.
قهرمان داستان آبی کوچولوست که در جنگل گم شده است. پسر کوچکی او را پیدا میکند. از او نشانی را میپرسد. هر چه که آبی کوچولو میپرسد پسر نیز میگوید که خانه ما هم همینطور است، جز اینکه آبی کوچولو منزل خودشان را به قصر تشبیه میکند اما پسر میگوید خانه ما.
وقتی که ناامید از پیدا کردن خانه آبی کوچولو به خانه پسر میرسند مادربزرگ «ویل» فریاد میزند:
«تو دختر آبی کوچولو را پیدا کردی!»
و آن جا روی قفسه آشپزخانه، بشقاب چینی به رنگهای آبی و سفید قرار داشت. یک تکه از آن گم شده بود.
مادربزرگ گفت: خیلی وقت پیش که به گردش رفتیم شکست.
مادربزرگ آبی کوچولو را به بشقاب چینی چسباند.
ویل گفت: او حالا توی خانهاش است.
مادربزرگ گفت: صحیح و سالم.
و بعد برای هر دو آنها چای دم کرد.
ماخذ: روزنامه عصرمردم ۲۵ امرداد ۱۳۹۰